+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 23:18  توسط هستی | 

هیچ وقت گریه کردن را آرزو نکردم 

اما غم زمانه اشکهایم را جاری کرد 

آرزو کردم همانگونه زندگی کنم که

دلم میخواهد 

افسوس که دلم انگونه زندگی کرد که زمانه میخواست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 23:3  توسط هستی | 

رو جسدم کمتر خاک بریزید باور کنید 

اگر خود خدا هم بخواهد من دیگر بر نمیگردم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 23:3  توسط هستی | 

خندیدن خوب است.

قهقه عالی.

گریستن آدم را آرام می کند.

اما لعنت بر بغض...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:26  توسط هستی | 
ای رفیق زیادی خوبی نکن انسان است فراموش کار...

ازتنهایی اش که دریابد تنهایت را دور می زند...

پشت می کند به تو به گذشته اش حتی روزی می رسد به تو می گوید "شما"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:24  توسط هستی | 

بزرگترین نعمت اینکه اگر کسی پشت سرت حرف زد رفیقات باپشت دست بزنن تو دهنش

 نه اینکه بشینن وباهاش بخندند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:20  توسط هستی | 

آدم ها را از روی منت که وسط دعوا سر آدم میگذارند متوان شناخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 15:27  توسط هستی | 

پس از مرگم مرا در گورستان سگها دفن کنین.....

میخواهم حداقل آنجا میان با وفایان دنیا باشم ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 21:6  توسط هستی | 

خدایااااا چراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

به هرکس از سر مهر و محبت میکنم جان را فدا

مثل عقرب میزند نیشم نمی دانم چراااااااااا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 11:57  توسط هستی | 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هیچ کی واسه ما یار نشد

حتی رفیق صمیمی

فقط کارش شده.............

خدایا خودت کمک کن

که به هیچ کی دل نبندم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 21:57  توسط هستی |